راستش فكرش را هم نمي كردم وارد رستوران كه بشويم، ابن سليم اين كارها را بكند. قبل تر گاهي ازم مي پرسيد كه چرا به آدم هايي كه از كنارت رد مي شوند، سلام نمي كني. ناراحت مي شد و مي گفت سلام كردن سنت پيامبر است. من هم برايش توضيح مي دادم كه اينها را نمي شناسم. " چطور مي شود آدم همشهري اش را نشناسد!" اخم مي كرد و رويش را برمي گرداند. نمي دانم چه فكري كرد وقتي وارد رستوران شديم. اول با صندوقدار دست داد و روبوسي كرد. توي دلم حدس زدم كه از زحمات بي پايان صندوق دار مي خواهد تشكر كند. اما شروع كرد، ميز به ميز، با همه دست دادن و روبوسي كردن. به ميز سوم نرسيده بود كه كشيدمش يك گوشه و گفتم:" بابا بي خيال شو! ببين مردم چه طور دارند نگاهت مي كنند. چرا باهاشان سلام و عليك مي كني؟" گفت:" مگر اينها فاميل ها تان نيستند؟" پسر خوب اينها فقط يك سري آدم هستند كه من نمي شناسم. باز اخم هايش درهم رفت. سر ميز كه نشستيم گفت :"آخر شما چطور دور هم مي نشينيد و غذا مي خوريد درحاليكه همديگر را نمي شناسيد؟ غذا خوردن يكي از زمان هايي است كه آدم هاي آشنا براي با هم بودن از آن استفاده مي كنند و همه دور خانواده مي نشينند و غذاي جمعي را نوش جان مي كنند!" گفتم:" ما اين كارها را در خانه يا در مهماني انجام مي دهيم. اينجا اسمش رستوران است و هر كس كه بخواهد مي آيد و مي نشيند و غذا مي خورد، به كس ديگر هم كاري ندارد!" راستش اصلا آن غذا از گلويمان پايين نرفت. پيش تر هم گاهي فكر كرده بودم كه چه قدر عجيب است كه بروي در يك مكاني كه ديگران برايت غذا بياورند و بعد مزد آن را بدهي. چه قدر عجيب است كه در كنار آدم هايي غذا بخوري كه نمي شناسيشان. چه قدر عجيب است كه اين همه آدم، در كنار هم، هيچ كاري به كار هم نداشته باشند و اصلا سعي كنند همديگر را نبينند. چه قدر عجيب است ميزهاي4 نفره اي كه جدا جدا مي خورند غذايي را كه خودشان انتخاب مي كنند و اجاره اش را مي دهند!
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت
23:58 توسط زهرا مینائی| |
